نوامبر 12, 2005 بدست rainyeyes
تو به شفافی شبنم روی برگها
من مثل ی برگ زردی که میوفته از درختا
تو مثل طراوت گلهای نرگس
روی قلبم
من نوشتم بی تو هرگز
بین من و تو فاصله غوقا میکنه
یاد حرفای قشنگت من و رها نمی کنه
تو من و گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی
توی کوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی
تو مثل ستاره ای که توی شبهای سیاهم
میدرخشی و میشی جون پناهم
تو مثل طراوت گلهای پونه
چرا رفتی ازبرم ای دیونه
تو مثل ی تیکه ابری توی آسمون آبی
پاک وصادق مثل رویا مثل خوابی
بگو یک بار آره یک بار
بر میگردی یا هنوزم بی تفاوت یخ زدی
بین من و تو فاصله غوقا میکنه
یاد حرفای قشنگت من و رها نمی کنه
تو من و گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی
توی کوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی
ارسال شده در personal, poems | بیان دیدگاه »
نوامبر 3, 2005 بدست rainyeyes
چقدر خوابی که دیدم واقعی بود..
تو بغل همدیگه گریه کردیم و بهت گفتم چیزی تموم نشده و تو سرتو تکون دادی که می فهمی..
چرا ازم فرار می کنی؟
فکر نکن ندیدم عکس چشمام رو..
فکر نکن نخوندم حرف دلت رو..
تماشا کن نابود شدن کسی که یک روز همه چیزت بود..
ارسال شده در personal | بیان دیدگاه »
نوامبر 2, 2005 بدست rainyeyes
نه درس خوندم نه هیچی!
فقط نگات کردم..
خاموش بودی
مثل روزایی که بودی اما نبودی..
ارسال شده در personal | بیان دیدگاه »
نوامبر 2, 2005 بدست rainyeyes
امشبم میون این خاطره های سردم
بی رمق دنبال اون حادثه ای میگردم
که نفهمیدم کی کجا تو رو ازم گرفت
دست تو جدا شد و نگاه تو گم کردم
چرا باید وقتی خونه دلت متروکه
واسه در زدن بازم
دنبال یک بهونه گشت
وقتی راه نداره چشمام
به حریم قلب تو
چه جوری میشه پی
یه فرصت دوباره گشت
ارسال شده در personal, poems | بیان دیدگاه »
نوامبر 2, 2005 بدست rainyeyes
تو نباشی من زندگی می خوام چیکار؟
اگه عشق تو نباشه دیوونگی می خوام چیکار؟
خورشید و ماه و ستاره چرا تو آسمون باشه
وقتی که عشق من باید عاشق دیگرون باشه
عشق من! این زندگی نیست بدون تو یه حسرته
میدونم اینجا نمیای اما چشام به راهته
بی تو چه سودی داره اینهمه ترانه هام
تو نباشی بی معنیه شعرا و عاشقانه هام
تو که نیستی به کی بگم که میمیرم برات
خودت بگو به کی بگم شدم عاشق اون خنده هات
کی میتونه جز تو طلسم تنهایی رو بشکنه
جز تو قلب من واسه داشتن کی بزنه
پگاه
ارسال شده در personal, poems | بیان دیدگاه »
نوامبر 2, 2005 بدست rainyeyes
کنم هر شب دعایی
کز دلم بیرون رود مهرش
ولی آهسته می گویم
الهی بی اثر باشد
ارسال شده در personal, poems | بیان دیدگاه »
نوامبر 2, 2005 بدست rainyeyes
چه بارونی میاد.. صداش داره دیونم می کنه.. دلم می خواد برم زیرش.. یاد تو می افتم و اون بارونی که تو اون میدونه رفتم.. آخر شب بود.. همش تو جلو چشام بودی وفتی اومد و ازت پرسیدم گفتی تو هم رفته بودی زیر بارون..
کاشکی می شد باهم می رفتیم زیر بارون.. هنوز خیلی چیزا مونده بود که باهم تجربه کنیم.. چه زود به فصل آخر رسیدیم..
نمی گی بهم وقتشه دوباره بارون بزنه؟؟
ارسال شده در personal | بیان دیدگاه »
نوامبر 2, 2005 بدست rainyeyes
بیاد آوردن اون روزا و اون خاطره ها اشکم رو در میاره.. دارم با تمام وجودم مبارزه می کنم اما نمیشه..
میام تو اطاق گریه می کنم.. اشکام پاک می کنم می رم بیرون..
هی ساعت نگاه می کنم که زودتر بگذره اما بعدش می گم چه فایده؟؟ اما بازم خوبه حداقل می بینم که اونجایی دلم یکم آروم می گیره..
سرم هنوزم درد می کنه.. 
ارسال شده در personal | بیان دیدگاه »
نوامبر 2, 2005 بدست rainyeyes
سیاه همیشه رنگ مورد علاقهء تو بود.. اما حالا رنگ من شده
ارسال شده در personal | بیان دیدگاه »
نوامبر 2, 2005 بدست rainyeyes
بغض داره خفه ام می کنه.. هیچ جا آروم نیستم.. همش انگار یه چیزی و گم کردم.. مثل جهنم می مونه..
دلم برات تنگ شده
این حسی که بهت دارم عادت نیست.. داره دیونم می کنه.. چرا نمی فهمی؟؟؟
سرم درد می کنه؟؟
امروز سر کلاس همش جلو چشام بودی
سر کلاس توی اتوبوس چشام پر اشک می شد اما باید زورکی لبخند می زدم..
کاری که کردی خیلی اذیتم کرد اما جلو دوست داشتنم رو نتونست بگیره.. کاشکی می فهمیدی که احساسم واقعیه و عادت و هوس نیست..
از داخل خیلی داغونم..
خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده

وقتشه دوباره بارون بزنه.. یادته؟؟ 
ارسال شده در personal | بیان دیدگاه »