تو به شفافی شبنم روی برگها من مثل ی برگ زردی که میوفته از درختا تو مثل طراوت گلهای نرگس روی قلبم من نوشتم بی تو هرگز بین من و تو فاصله غوقا میکنه یاد حرفای قشنگت من و رها نمی کنه تو من و گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی [...]
بایگانیِ نوامبر 2005
ارسالشده در personal, poems در نوامبر 12, 2005 | بیان دیدگاه »
ارسالشده در personal در نوامبر 3, 2005 | بیان دیدگاه »
چقدر خوابی که دیدم واقعی بود.. تو بغل همدیگه گریه کردیم و بهت گفتم چیزی تموم نشده و تو سرتو تکون دادی که می فهمی.. چرا ازم فرار می کنی؟ فکر نکن ندیدم عکس چشمام رو.. فکر نکن نخوندم حرف دلت رو.. تماشا کن نابود شدن کسی که یک روز همه چیزت بود..
ارسالشده در personal در نوامبر 2, 2005 | بیان دیدگاه »
نه درس خوندم نه هیچی! فقط نگات کردم.. خاموش بودی مثل روزایی که بودی اما نبودی..
ارسالشده در personal, poems در نوامبر 2, 2005 | بیان دیدگاه »
امشبم میون این خاطره های سردم بی رمق دنبال اون حادثه ای میگردم که نفهمیدم کی کجا تو رو ازم گرفت دست تو جدا شد و نگاه تو گم کردم چرا باید وقتی خونه دلت متروکه واسه در زدن بازم دنبال یک بهونه گشت وقتی راه نداره چشمام به حریم قلب تو چه جوری میشه [...]
ارسالشده در personal, poems در نوامبر 2, 2005 | بیان دیدگاه »
تو نباشی من زندگی می خوام چیکار؟ اگه عشق تو نباشه دیوونگی می خوام چیکار؟ خورشید و ماه و ستاره چرا تو آسمون باشه وقتی که عشق من باید عاشق دیگرون باشه عشق من! این زندگی نیست بدون تو یه حسرته میدونم اینجا نمیای اما چشام به راهته بی تو چه سودی داره اینهمه ترانه [...]
ارسالشده در personal, poems در نوامبر 2, 2005 | بیان دیدگاه »
کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش ولی آهسته می گویم الهی بی اثر باشد
می زند باران به شیشه..
ارسالشده در personal در نوامبر 2, 2005 | بیان دیدگاه »
چه بارونی میاد.. صداش داره دیونم می کنه.. دلم می خواد برم زیرش.. یاد تو می افتم و اون بارونی که تو اون میدونه رفتم.. آخر شب بود.. همش تو جلو چشام بودی وفتی اومد و ازت پرسیدم گفتی تو هم رفته بودی زیر بارون.. کاشکی می شد باهم می رفتیم زیر بارون.. هنوز خیلی [...]
ارسالشده در personal در نوامبر 2, 2005 | بیان دیدگاه »
بیاد آوردن اون روزا و اون خاطره ها اشکم رو در میاره.. دارم با تمام وجودم مبارزه می کنم اما نمیشه.. میام تو اطاق گریه می کنم.. اشکام پاک می کنم می رم بیرون.. هی ساعت نگاه می کنم که زودتر بگذره اما بعدش می گم چه فایده؟؟ اما بازم خوبه حداقل می بینم که [...]
ارسالشده در personal در نوامبر 2, 2005 | بیان دیدگاه »
سیاه همیشه رنگ مورد علاقهء تو بود.. اما حالا رنگ من شده
ارسالشده در personal در نوامبر 2, 2005 | بیان دیدگاه »
بغض داره خفه ام می کنه.. هیچ جا آروم نیستم.. همش انگار یه چیزی و گم کردم.. مثل جهنم می مونه.. دلم برات تنگ شده این حسی که بهت دارم عادت نیست.. داره دیونم می کنه.. چرا نمی فهمی؟؟؟ سرم درد می کنه؟؟ امروز سر کلاس همش جلو چشام بودی سر کلاس توی اتوبوس چشام پر [...]