Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

امروز همش لبامو گاز گرفتم که اشکام پایین نیان..

دلم گرفته.. تمام این سالها اومد جلو چشام.. چرا نباید آرامش داشته باشم؟؟

خسته ام

Nothing is Important Anymore..

why everything is ok for you and not for me?

من می دونم که به آخر خط رسیدیم اما چرا هنوزم با تمام وجودم دوستت دارم؟ تویی که ادعا می کردی همه چیزتم اون سپری رو که جلو احساس من به تو هست و نمی ذاره ذره ای از احساسم نسبت به تو کم بشه رو داری؟

 

می دونم جوابشو …

من پر از هوای غربت..

ما رو قلم گرفتم چون تنهایی همه وجودم رو پر کرده..

چه بی رحمانه ما را از هم گرفتند..

دستم درد می کنه..

دیگه کم کم داره خسته میشه از این همه انتظار برای در دست گرفتن دستهای گرم تو..

چرا؟؟

چشمام داره از تو صورتم بیرون می زنه و مغزم از تو جمجه ام اما اثری از تو نیست..

هر جا رو گشتم نبودی.. گوشه ای کز کردم و از غم نبودنت گریستم..

من دستهایت را گم کرده ام

حسودیم می شه به همهء اونهایی که عشقشون باهاشونه و از شنیدن دوستت دارم هاشون محروم نیستند. قدر تک تک لحظه هاتونو بدونید.. کاشکی تو هم بودی..

تو رویاهام می بینم که اومدی و می گی نازی دوستت دارم..

گداییه محبت شاید!!

سرم داره منفجر می شه

سرم درد می کنه.. بی تابم.. کلافه ام.. نمی تونم تو این اطاق بند بشم.. با هر چیزی یاد تو می افتم اشکم در میاد.. اگر ۴ ماه پیش بود دلم نمی سوخت می گفتم حق داره چون عذابی که گشیدیم کم نبود.. می گفتم شاید من هم اگر جای اون بودم اینطوری می شدم اما تو دیدی این ۱ ماه من چطوری بودم.. دیدی که چطوری صاف و ساده اومدم که دوباره بسازیم.. دیدی که چه امیدی توی دلم به وجود اومده بود.. نه! این حق من نبود.. باور کن که نبود تو حتی ولش کن چه فرقی می کنه دیگه..دلم فقط به حال خودم می سوزه.. اگر خودم به حال خودم دل نسوزونم کی می سوزونه؟

چرا همیشه از حرفای من تو برداشتت برعکس بود؟ چرا همیشه سوءتفاهم بین ما بود؟ چرا وقتی از ته دلم نوشتم دلم برات تنگ شده تو فکر کردی دلم برای چیز دیگه است که تنگه؟ چرا هیچوقت نفهمیدی که من چی می گم؟؟

سرم داره می ترکه.. به هر کسی اعتماد کردم آخرش لهم کرد.. اما از تو انتظار نداشتم.. از تویی که همهء وجودم بودی..

نشکن دلم بخدا آهم می گیره دامنتو یک روز ..

سرگرمیه تو شده بازی با این دل غمگین و خستم

یادت نمیاد اون همه قول و قرارایی که با تو بستم

دیگه تحمل این اطاق رو هم ندارم.. می خوام ازش فرار کنم.. در و دیوارش اشکم در میاره..

مرگ رویاها و آرزوهام رو دارم به چشم می بینم..

مرگ روزهای با تو بودن.. مرگ وجود من و تو..

پس چرا بازم دوستت دارم؟

چرا بازم همهء وجودم تو رو می خواد؟؟

امروز فقط گریه کردم.. دانشگاه نرفتم.. فقط توی جام بودم و گریه می کردم بعضی وقتها خوابم می برد بعد یه دفعه می پریدم از کابوسی که دیدم و اشکم سرازیر می شد..

اومدم اینجا رو درست کردم که راحتر بنویسم هر چه که تو دلم هست..

کاشکی برنمی گشتی حداقل اونطوری دلم اینجوری نشکسته بود..

« Newer Posts